تبليغاتX
-------------------- ღღღ عاشق کوچک ღღღ

ღღღ عاشق کوچک ღღღ

کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

 

سلام به تمامیه دوستای گلم

اول این که امیدوارم نماز روزه هاتون تا حالا مورد قبول حق قرار گرفته باشه و همین طور قرار بگیره!

 از همتون ممنونم که تو این مدت تنهام نذاشتین و بهم سر می زدید!

اگه بخوام اسم ببرم باید تا صبح بشینم و تایپ کنم!!!

به دلیل باز شدن مدارس مجبورم وبلاگم رو ببندم چون کمتر وقت می کنم بیام نت و آپ کنم از اون ور هم باید درس بخونم.

مطمئن باشید بعد از مدارس اگه عمری بود باز هم در خدمتتونم...

توی این مدت تنهام نذارید...

سره نماز هم حتمآ دعام کنید!

براتون آرزوی موفقیت می کنم...

به امید دیدار!

التماس دعا...

+نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت1توسط ~• غزال •~ |

 

دیگه وقت خداحافظیه... باید باش خداحافظی کنم

دیگه وقتشه گل من... باید از این ستاره برم! اما تا کی؟ برای چه مدتی رو نمی دونم. مجبورم تنهات بذارم. کاری هم نمی تونم انجام بدم. مواظب خودت باش... تو تنها گلی بودی که توی این مدت من رو تنها نذاشتی... مراقب گرگ ها باش! خیلی خطرناک اند... دوستت دارم...

گل در کمال فروتنی خیلی آروم سرش رو پایین می اندازه و می گه :

تو که بری کیه که به سراغم بیاد؟ تو که در دور دست خواهی بود... من هیچ ترسی از اون ها ندارم... من چنگال هایی برای دفاع از خودم دارم!

با نهایت سادگی چهار خار کوچکش رو نشون می ده و در ادامه می گه :

این طوری بی حرکت این جا نمون... اعصاب خورد کننده است... حالا که تصمیم به رفتن کرده ای پس برو!!!

گل من دلش نمی خواست اشک هایش رو ببینم چرا که اون گل مغرور و دوست داشتنی بود...

اگر کسی گلی رو دوست داره که در میلیون ها میلیون ستاره ٬ تنها یک نمونه از اون وجود داره همین کافیه.

همین قدر که وقتی به اون ستاره نگاه می کنه خودش رو خوش بخت و سعادتمند می بینه.

چرا که می تونه با خودش بگه که : ( گل من در نقطه ای دور دست است... )

اما اگر حیوونی اون رو بخوره مثل اینه که تموم ستاره ها به تاریکی گراییده باشند... اون وقت تو فکر می کنی این قضیه حائز اهمیت نیست؟!

اون وقته که به خودت اجازه ی گریه کردن رو می دی... آره ٬ گریه... سرزمین اشک ها بسیار مرموز و اسرار آمیزه!!!

گل ها ضعیف و نا توانند... بسیار ساده اندیش... اون ها تا جایی که بتونند خودشون رو تسکین خاطر می دهند... اون ها معتقدند خارهاشون بسیار ترسناکه!!!

اما آیا این در مقابل گرگ ها حقیقت داره؟!

+نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت0توسط ~• غزال •~ | |

 

می نویسم ، شاید روزی به کارم بیاید ، شاید هم نه!

ولی می نویسم تا بدانم چه می خواستم ، چه می خواهم. شاید روزی بخواند شاید خودم برایش بخوانم شاید ماند اینجا تا ابد.

نمی دانم!!! مدت هاست که هیچ چیز را نمی دانم. نمی دانم آخرش چه می شود. این ها را می نوسیم ولی می نویسم تا بفهمم وارد دوره ای جدید شده ام یا نه؟! می نویسم تا یادم بماند دقدغه هایم را. می نویسم بی ترسی ، ترس از اینکه ممکن است بخواند روزی این ها را و در خیالش مسخره ام کند که دغدغه را اشتباه نوشته ام.

دیگر عجله ای ندارم،زمان بر من پیروز شد خودم را سپرده ام به او ، تا من را ببرد به کجا ها و نا کجا ها. به خیالم باید این می شد که حالا در همین لحظه روی صندلی زرد رنگم تاب بخورم و این ها را بنویسم با دلی پر از او! با چشمانی خیس از کرده اش ...

می خواهم بروم جلو!!! آنقدر جلو که از زمان جلو بزنم.

همیشه او بود که می رفت و می رفت و من مات و مبهوت می شدم در سرعتش در لحظه های نو در بوی تازگیش ...

ولی نه باید یاد بگیرم با او همگام شوم داشت یادم می رفت ، داشت یادم می رفت گذشته ام را ، تمام روز هایی که از او سبقت گرفتم داشت یادم می رفت. آنقدر می دانستم که چه چیزی کی و کجا اتفاق می افتد که خسته شده بودم آن قدر رفتم و رفتم ، که تمام شد که رسیدم آخر خط. ...

کاش هیچ چیز نمی دانستم کاش نمی آمدم. کاش او نیز نمی آمد!!!کاش نطفه ای شکل نگرفته بود

ولی حالا خوشحالم ،خوشحالم که هستم خوشحالم که از دور و نزدیک همه چیز را می بینم خوشحالم که سایه ام حس می شود . کم کم دارم ایمان می آورم ،ایمان می آورم به ساعت  یک و بیست دقیقه ی بعد از نیمه  شب  ، به خدا که هست که مدت هاست که هست که مدتی است با نوک انگشتانش نوازش می کند گونه هایم را اما تنها یک نوازش نه چیز دیگر...

به دایره ای فکر می کنم که درونش گیر افتاده ام!

خیال می کنم همه چیز دایره است تمام رابطه ها ، تمام دوستت دارم گفتن ها... تمام متنفر شدن ها... تمام منتظر ماندن ها... تمام عاشق شدن ها... تمام روزهایی که خودم را زیر پتویم پنهان می کردم و در تنهایی خود  برایش اشک می ریختم و او بی خیال از تمام این ها!!!

آری دایره!!! پس همچنان لحظاتم تکرار می شوند بی هیچ تازگی

در نهایت باز می گردیم جای اولمان و فقط کمی و آن هم شاید شرایط تغییر کرده باشد و ما آن قدر مجذوب آن تغییر می شویم که از یاد می بریم بر گشته ایم جای اولمان ، در دلمان هم پای کوبی می کنیم که وارد مرحله ای جدید شده ایم ، که چقدر همه چیز خوب است ،که همه هم را دوست دارند.

مسخره است همه چیز مسخره است...!!!

حتی همین نوشتنم . همین لحظه هم تکرار است فقط شرایط کمی تغییر کرده... آنقدر می چرخیم و می چرخیم و آنقدر دایره بزرگ می شود و انقدر اصل کم رنگ ، که همه چیز از یادمان می رود

می نویسم تا یادم بماند گیر کرده ام در دایره ای تهی ، به خیالم برگشته ام جای اولم...

+نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت14توسط ~• غزال •~ | |

سلام

اگر نمی خوای این مطلب رو نخون طوری نیست...
می تونم یه خواهشی بکنم؟
اگه تو این مدت مطالب وبلاگم رو خوندی و از مطالب خوشت اومده
 ازت خواهش می کنم که به لینک زیر بری و به وبلاگ من امتیاز بدی

عاشق کوچک                www.time-stamp.blogfa.com

لینک برای امتیاز هم اینه:
http://night-skin.com/topblog

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت15توسط ~• غزال •~ |

 

تنها شدم ... تنها تر از قبل ... همون طور که خودت می خواستی ...

در اتاق رو می بندم و می رم یه گوشه ای بشینم که تو رو می بینم !

ازت می پرسم : چرا ایستادی ؟ میای با هم یه گوشه ای از این اتاق بشینیم ؟

با سردی قبول می کنی . همین پذیرفتن سردت واسه من یه دنیا می ارزه و تو خبر نداری ...

نشستیم ... من و تو ... کنار هم ... یه نگاه می اندازم به ساعت!ساعت ۹:۳۰...

ازت می ترسم ! عوض شدی ! ترسم اجازه نمی ده سرم رو بذارم روی شونه هات ... ولی خوب این اولین باریه که بعد از مدت ها اومدی کنارم ... پس باید بر ترسم غلبه کنم ...

آره خودشه ... ازت می خوام با هام حرف بزنی !

اما تو که حرفی برای گفتن نداری ! مگه نه ؟!

پس باید خودم سوال کنم ... ازت می پرسم : آخرین باری که با هم حرف زدیم رو یادته ؟

شونه هاتو بالا می اندازی و نگاهتو ازم بر می گردونی !

چه قدر بی رحمی ... یعنی این قدر بی ارزش شدم که حاضر نیستی بهم نگاه کنی ؟ یا لیاقت نگاهتو ندارم ؟

بابا شاید تو عوض شدی ولی من رو نگاه کن ... به خدا من هنوز خودمم ! نخواستم عوض بشم ... چون دیدم کسایی که عوض شدن چی به سرشون اومد ...

اشک تو چشمام جمع شده ... اما تو چی ؟! داری برای رفتن لحظه شماری می کنی!!!

سرم رو می ذارم روی شونه هات ... می خوام دستات رو بگیرم ... ازم دورش می کنی ...

خواهش می کنم بذار گرمای دستت رو حس کنم !!!

با بی میلی قبول می کنی ... با خودم می گم خدای من ببین !!!! این آغوش و این دست ها از من غریبن ... این هایی که یه زمانی پناهگاه دل خسته ی من بودن !

گریه امونم نمی ده ... از خیس شدن شونه هات می فهمی که دارم گریه می کنم !

ازم می پرسی : داری گریه می کنی ؟!

چه عجب صدات رو شنیدم ... مهم نیست ...

دلت به رحم میاد و بقلم می کنی ... ازت ممنونم !!! ولی آخه چرا تنهام گذاشتی و رفتی ؟ فکر کردی من دل ندارم ؟

باز هم ساکت شدی ... طوری نیست ...

ازت می پرسم : هنوز هم دوستم داری ؟

نگاهت تو نگاهم گره می خوره ... فقط نگاهم می کنی ... هیچ حرفی نمی زنی ...

همه جا ساکته و هیچ صدایی به جز صدای نفس های تند من به گوش نمی رسه !

سرم رو می ذارم روی شونه هات و دوباره دستاتو می گیرم و بهت می گم :

من هنوز هم دوستت دارم ...

سکوت مطلق ... ساعت رو نگاه می کنم ...۱۱:۳۰...نیستی !!!

تموم شد ... رفتی ... دیگه نیستی ...

چه جالب! اگه یادت باشه این ساعت همون ساعتیه که اون شب بعد از مدت ها تنهام گذاشتی...

ـــــــــــــــــــــــ

دوستان عزیز ممنون می شم اگه از وبلاگم خوشتون میاد ٬ به لینک زیر برید و به وبلاگم امتیاز بدید...

http://night-skin.com/topblog

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت14توسط ~• غزال •~ | |

 

سلام

اول بگم اگه حوصله ندارید تا تهش رو بخونین حواستون باشه نظرتون رو چی میذارید...

•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.

دقیقآ یک سال از ایجاد این وبلاگ می گذره...این یک سال هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت...

توی این مدت مطالب زیادی رو نوشتم و به اندازه ی کافی هم بازدید کننده داشتم خداروشکر

که همه ی شما ها از دوستای خوبم هستید...

اتفاق های زیادی واسم افتاد در این مدت که مهم نیست همش گذشت ولی من هنوز...

تا الآن که وبلاگم هک نشده ، امیدوارم از این به بعد هم هک نشه!!!

آره می دونم تولد خشک و خالیه ولی خوب من چی کار واستون بکنم که خوشحال بشید؟

•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.

همتون دعوتین:

نازنین ، پریا خانم ، فرهاد ، عسل ، جناب یزدان ، مرد شب ، اتابک گل ، نینا خانم ، آقا هادی ، محسن-هندیجان ، شب شیشه ای ،

حنانه جون ، جوانمرد ، آقای سیاوش کاویان ، مرتضی ، یه عاشق ، پریسا خانم ، شروین خانم ، متین ، محسن ، امیر-هیاهوی سکوت ، آقا حامد ، مهدی-حرف های نا گفته ، مهسا جون ، مجتبی ، رضا ، احسان ، غروب ، ناظر ، معین ، امیرخان ،

بهرام ، محمد lover ،  عاشق تنها ، راحله خانم ، امیر منزوی ، رژین جون ، سهراب ، عرشیا ، غزال گل ، پسر تنها-بدبخت-بیچاره-بد شانس-و...، نیلوفرجون ، حنا خانم گل ، شوریده  ، همای رحمت ، جناب بابک پارسیان ، شروین ، نازی ، الهه-پری زاد غم ، crazy ، جناب زادمهر آفرین-حسن توکلی رودسری ، m.a.h.y.a برخاسته از خاک ، زهرا خانم ، نیوشا-ضد نفر تک و تنها ، میثم ، کوچولوی غزل فروش ، از نفس افتاده ، امید ، نوید گل ، کیوان مشکی پوش

هر کس از قلم افتاد دیگه به بزرگی خودش ببخشه حتی کسانی که دیگه وبلاگشون رو بستن!

خوشحالم که تو این مدت با شما ها آشنا شدم...

روز تولد وبلاگم نباید از غم حرفی بزنم ولی خوب چه کنم که این بغض لعنتی بهم اجازه نمی ده…

حالا بی خیال

•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. 

نه میشه باورت کنم            نه میشه از تو رد بشم        نه میشه خوب من بشی        نه میشه با تو بد بشم          نه دل دارم که بشکنی         نه جون دارم فدات کنم       نه پای موندن منی               نه می تونم رهات کنم    نه میتونه تو خلوتش           دلم صدا کنه تو رو            نه میتونم بگم بمون             نه می تونم بگم برو     کجا برم که عطر تو          نپیچه توی لحظه هام          قصه رو از کجا بگم           که پا نگیری تو صدام      چه جوری از تو بگذرم      تویی که معنی منی            تویی که از منی اگر            تیشه به ریشه می زنی    نه ساده ای نه خط خطی     نه دشمنی نه هم نفس         نه با تو جای موندنه             نمونده راه پیش و پس

 

نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم                                فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.                             •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.

 

**************  /\  ***********

**************  \/  ***********

**************  ||  ***********

**************  ||  ***********

  ********(----------------------)****

*******(----------Happy-----------)****

  *****(---------- Birth Day----------)****

 ***(________________________)***

 

•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.

هر کس کیک می خواد باید تا آخر وقت بمونه!!!

 

 

بيا دنبالم کارت دارم
.
.
.
.
.
نه بابا سر کاري نيس...
بيا تو
.
.
.

.

..پس بيا...ديگه چيزي نمونده
.
.
.
.
.
خوب حالا بهت میگم
.
.
.
.
.
کادو آوردی یا نه؟؟؟؟؟

نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس چه جوری جرات کردی بیااااای؟؟؟؟هااااااااااان؟؟؟؟؟

مهم نیست...

مهم اینه که اومدی عزیزم ...!!!

•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.

فکر کنم طولانی ترین پستی بود که تا به حال گذاشتم...

ازتون می خوام همیشه به وبلاگم سر بزنین...

.•* *•...•* *•. .•*..•* *•. واسم دعا کنین خواستم برآورده بشه اگر به نفعمه.....•* *•...•* *•. .•*..•* *•.

اگر خوش نگذشت دیگه خودتون ببخشید!

همتون رو دوست دارم...

به خدا میسپارمتون!

 

•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.

 

چی بگم اگه تو بودی

گریه ها منو نمی برد

زندگی منو می فهمید

رویا هام به هم نمی خورد

 

•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.

+نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت1توسط ~• غزال •~ | |