|
سلام اول بگم اگه حوصله ندارید تا تهش رو بخونین حواستون باشه نظرتون رو چی میذارید... •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. دقیقآ یک سال از ایجاد این وبلاگ می گذره...این یک سال هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت... توی این مدت مطالب زیادی رو نوشتم و به اندازه ی کافی هم بازدید کننده داشتم خداروشکر که همه ی شما ها از دوستای خوبم هستید... اتفاق های زیادی واسم افتاد در این مدت که مهم نیست همش گذشت ولی من هنوز... تا الآن که وبلاگم هک نشده ، امیدوارم از این به بعد هم هک نشه!!! آره می دونم تولد خشک و خالیه ولی خوب من چی کار واستون بکنم که خوشحال بشید؟ •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. همتون دعوتین: نازنین ، پریا خانم ، فرهاد ، عسل ، جناب یزدان ، مرد شب ، اتابک گل ، نینا خانم ، آقا هادی ، محسن-هندیجان ، شب شیشه ای ، حنانه جون ، جوانمرد ، آقای سیاوش کاویان ، مرتضی ، یه عاشق ، پریسا خانم ، شروین خانم ، متین ، محسن ، امیر-هیاهوی سکوت ، آقا حامد ، مهدی-حرف های نا گفته ، مهسا جون ، مجتبی ، رضا ، احسان ، غروب ، ناظر ، معین ، امیرخان ، بهرام ، محمد lover ، عاشق تنها ، راحله خانم ، امیر منزوی ، رژین جون ، سهراب ، عرشیا ، غزال گل ، پسر تنها-بدبخت-بیچاره-بد شانس-و...، نیلوفرجون ، حنا خانم گل ، شوریده ، همای رحمت ، جناب بابک پارسیان ، شروین ، نازی ، الهه-پری زاد غم ، crazy ، جناب زادمهر آفرین-حسن توکلی رودسری ، m.a.h.y.a برخاسته از خاک ، زهرا خانم ، نیوشا-ضد نفر تک و تنها ، میثم ، کوچولوی غزل فروش ، از نفس افتاده ، امید ، نوید گل ، کیوان مشکی پوش هر کس از قلم افتاد دیگه به بزرگی خودش ببخشه حتی کسانی که دیگه وبلاگشون رو بستن! خوشحالم که تو این مدت با شما ها آشنا شدم... روز تولد وبلاگم نباید از غم حرفی بزنم ولی خوب چه کنم که این بغض لعنتی بهم اجازه نمی ده… حالا بی خیال نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم نه میشه خوب من بشی نه میشه با تو بد بشم نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو نه میتونم بگم بمون نه می تونم بگم برو کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام قصه رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی تویی که از منی اگر تیشه به ریشه می زنی نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه هم نفس نه با تو جای موندنه نمونده راه پیش و پس نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. ************** /\ *********** ************** \/ *********** ************** || *********** ************** || *********** ********(----------------------)**** *******(----------Happy-----------)**** *****(---------- Birth Day----------)**** ***(________________________)*** •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. هر کس کیک می خواد باید تا آخر وقت بمونه!!! بيا دنبالم کارت دارم . ..پس بيا...ديگه چيزي نمونده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس چه جوری جرات کردی بیااااای؟؟؟؟هااااااااااان؟؟؟؟؟ مهم نیست... مهم اینه که اومدی عزیزم ...!!! •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. فکر کنم طولانی ترین پستی بود که تا به حال گذاشتم... ازتون می خوام همیشه به وبلاگم سر بزنین... .•* *•...•* *•. .•*..•* *•. واسم دعا کنین خواستم برآورده بشه اگر به نفعمه.....•* *•...•* *•. .•*..•* *•. اگر خوش نگذشت دیگه خودتون ببخشید! همتون رو دوست دارم... به خدا میسپارمتون! •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. چی بگم اگه تو بودی گریه ها منو نمی برد زندگی منو می فهمید رویا هام به هم نمی خورد •* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•. .•*..•* *•.
دنیا دنیای غریبیست. قدرش را نمی دانی...شاید تنها به خاطر یک چیز ٬ یک شخص یا یک اتفاق! تنهاییت را در آن تقسیم می کنی بدون آگاهی از اطرافت و اطرافیانت . افراد زیادی می آیند و می روند و دلت را به بازی می گیرند . در هر لحظه به یادشان هستی و با آن ها حرف می زنی! ولی آیا واقعآ آنان نیز تو را به این شدت می خواهند؟! آیا باز هم آنان نیز مثل دیگران خود را دوست تو می خوانند؟! آیا باز هم کسی تو را به بازی می گیرد و بعد...؟! آیا باز هم روز جدایی در پیش است؟! آری شاید تا کنون تنها برای آنان زنده بودی و زندگی می کردی! ولی تنها یک ضربه از سوی آنها کافیست تا آنان را از تو دور کند و به سادگی از دستشان بدهی! کسانی را که برای به دست آوردنشان مدت های زیادی را سپری کردی ٬ به زودی تو را ترک خواهند کرد... تو را باز در تنهاییت تنها می گذارند و این کار را برای اثبات دوستی خود انجام می دهند! شاید دلیلشان از این کار این باشد ولی این دلیل برایت قانع کننده نیست . و این ها سه واژه ای هستند که تو را در بر می گیرند : تو ـ تنهایی ـ مرگ در تنهایی عزیزانت آیا زندگی در تنهایی زندگیست؟! یا مرگ؟!
گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی (مطلب از من نیست)
مرگ من روزی فرا خواهد رسید . در بهاری روشن از امواج نور! در زمستانی غبار آلود و دور... یا که در خزانی خالی از فریاد و شور! مرگ من روزی فرا خواهد رسید . در یکی از همین روز های پوچ همانند دیگر روز ها... چشم هایم همچو دالان های تار...گونه هایم همچو مرمر های سرد... ناگهان خوابی مرا خوهد ربود! تهی خواهم شد از فریاد درد! دست هایم آرام از افسون شعر بر روی دفترم می افتند ... یاد می آورم روزی را که شعله در دستانم خون شعر می زد!!! خاک ٬ تنم را به سوی خویش می کشد ... شاید عاشقانم نیمه شب بر روی گور غمناکم شاخه گلی را قرار دهند ... بعد از من پرده های تیره ی دنیایم به یک سو می روند! می خزند چشم های ناشناسی بر روی کاغذ ها و دفتر های من ...! در اتاق کوچکم پا می نهند . هرچه بر جا مانده ویران می شود . روح کم همچون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود . روز ها و هفته ها و ماه ها بی هیچ صبری در گذرند و چشم تو در انتظار نامه ی من چشم به راه خواهد ماند... چرا که پیکر سرد مرا اکنون خاک در آغوش می گیرد!!! بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آن جا زیر خاک بعد ها نام مرا باران وباد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ
چشم هاتو باز کردی و دیدی پیشش نیستی . دیدی همه چیز عوض شده . افرادی که کنارت اند و خیلی چیز های دیگه . بین اون همه آدم داری دنبالش می گردی . هیچ نشونی ازش نداری! فقط یه صداست که هردم تو گوشت میگه : من باهاتم ٬ همیشه و همه جا!!! سخته . تحمل دوریش سخته . می سوزی و می سازی . ثانیه ها٬ دقایق ٬ لحظه ها ٬ روز ها همه و همه می گذرن . هیچ کدوم به فکر تو نیستن! هیچ کدوم واسشون مهم نیست که تو دنبال کسی هستی یا نه! حالا دیگه اون قدر لحظه ها گذشتن که به تو توانایی حرف زدن باهاش رو دادن ... از این بابت باید خوشحال باشی! باهاش صحبت می کنی! درد و دل می کنی! حرفات رو براش می گی! گاهی اوقات گریه هم می کنی . دوست داری دوباره ببینیش . دوست داری بری کنارش . آخر یه روز متوجه میشی صداش از همیشه بهت نزدیک تره ... خیلی خوشحال میشی! گریه می کنی ولی نه از روی حسرت! با بغض بهش می گی : می خوام برگردم پیش خودت!!!! تو جواب می گه : تو هنوز وقت داری! به اندازه ای که می تونی همه ی دنیا رو زیر و رو کنی . ولی تو گوشت به این حرف ها بدهکار نیست! پات رو تو یه کفش کردی و التماس می کنی که برگردی ... دلیلش رو ازت می پرسه . جواب می دی : خدایا وقتی فرستادیم تو این دنیا فکر کردم این جا هم مثل جایی که ازش اومدمه! من بچه بودم ... چه می دونستم که این دنیا چه قدر بزرگه و آدم های جور واجور و مختلف داره! من توی این دنیای به این بزرگی هیچم! می ترسم! می ترسم از این که روزی بیاد و منم مثل بقیه ی آدم ها فراموشت کنم! مثل بقیه ی آدم ها یادم بره از کجا اومدم ؟! واسه چی اومدم ؟! خدا با نهایت مهربانی جواب می ده : حتی اگه من قول بدم که چه بخوای چه نخوای باهات باشم باز هم میخوای برگردی و این فرصت رو از دست بدی؟ مرددی نمی دونی چی بگی! ازش می خوای قول بگیری که کاری کنه تا دنیا دنیاست فراموشش نکنی! که یک دفعه می فهمی همه ی این گفت و گو ها خواب بوده و بس! ولی شاید فرصتی هم بوده تا خدا به تو ثابت کنه هنوز هم به یادته!!!!
*********/\****/\****/\****** سلام امروز روز تولدمه!!!!!ا هم خوشحالم هم ناراحت. دوستان عزیز امکانش هست که من تا بعد از خرداد ماه دیگه آپ نکنم. اگه این طور شد که دلم براتون تنگ میشه... تو این مدت دوستای خیلی خیلی خوبی رو پیدا کردم ! که اگه بخوام اسم هاشون رو بگم تا صبح طول میکشه امیدوارم فراموشم نکنین! و بهم سر بزنین...! بازم میگم خیلی دلم براتون تنگ میشه......... بای تا های. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نظر به پست قبلی بدین. ممنون.
|
About![]()
رفت ومن به انتظار آمدنش نشستم
Home
|